شعر نو ، اشعار عاشقانه ، غزل ، پروژه

آخرین مطالب و اطلاعات دریافت شده از وب سایت شعر نو ، اشعار عاشقانه ، غزل ، پروژه به همراه لینک مستقیم مطالب در سایت مرجع نمایش داده شده است.

هم نشین با ماه در آب زلال افتاده ای

ماه کامل بودی و در من هلال افتاده ای

هرشبم یلدا شده در فالهایم نیستی

آرزوی باطلی گویا محال افتاده ای

واژه ها درگیر شد با بغض چندین ساله ام

خواب شیرینی که ساده در خیال افتاده ای

هرکجا از تو فقط خوبی شنیدم بارها

سخت دلگیرم که بامن درجدال افتاده ای

مانده ام درخاطراتی که غبارآلوده است

کاش میگفتی چرا از شورو حال افتاده ای؟؟؟


پائیز 93


اطلاعات


وقتی نمی فهمد ی معنای حرفش را

باید بگوید رازهایش را دل شب ها

مجهول ماند دور ازاین چشمان هرجایی

آوازتلخی در و جود خود کند ب ا

روزتولد نامه ی مرگش به دستش بود

تبعید شد دربرزخی تاریکترازاغما

چشمان لالش قدرت شرح وبیان دارد

زخم عمیقی درسکوتش می کند غوغا

رویای او یک بختک پیچیده است انگار

درلابه لای خوابهایش می شود پیدا

بوی تعفن میدهد دنیای بی رنگش

آنجاکه انسان می شود مانند یک کالا

درحاشیه مانده است متنی که پراز معناست

هرواژه می گرید دراین حال پراز سودا

شکل عدم دارد دراین هستی نخوت بار

خسته است از اجبار ماندن دردل دنیا

اما یقین دارد که روزی می شود جاری

آرام وآهسته به سوی خانه اش دریا...


92تیر


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: تبعید
  • کلمات کلیدی:

فرصتی بده تا من با تو هم قدم باشم

درنگاه آدم ها، ننگ ومتهم باشم

دختری که میگوید شعرهای بی پروا

آبروی ات وحرمت قلم باشم

یک فرشته ی عاشق دربهشت آغوشت

هستی پراز بودن دردل عدم باشم

ازجداشدن بگذر درعبوربی فرجام

تادلیل شادی ها برعلیه غم باشم

باتمام احساست دعوتم تا من

صادقانه مهمان عشق تازه دم باشم

فرصتی بده دریا درتهاجم طوفان

یک شناگر قابل ناجی دلم باشم


پائیز92


اطلاعات

میلادمان مبارک میلاد این ج

نفرین به روزرفتن پایان اشنایی

باید بهار بی تو پائیز وار باشد

یک عاشق ش ته که مانده درعزایی

تبعید می شوم دردنیای تلخ اندوه

وقتی من وتو تنها...! وقتی که نیست مایی

هم صحبتی نداردچشمان بی قرارم

میخواند از نبودت بی هیچ هم ص

دق کرده واژه هایم تاکی سکوت وگریه!؟

باید نوشت درشعر سنگی ترین خ !!

سرمیکشم خودم را سمی شده وجودم

تامرگ نیست راهی مرگی که هست رهایی

باشد قرارمان در زیر درخت سیبی ...

که خورد آدم از آن وقتی که شد هوایی !



پائیز 92


اطلاعات

یک شعر بی منطق ودل درآب ، یعنی تو...

چشمان دائم منتظر بی خواب ، یعنی تو...

خیره به خود در آینه همراز دلتنگی

درجوششی آشفته وبی تاب ، یعنی تو...

با پنجره هم درد بودن درشبان تار

درآسمان روشنترازمهتاب یعنی تو

من رود خشک بی نشان درحسرت دریا

هم دست باران بودن وسیلاب یعنی تو...

ماندن میان یاس در قلب سیاهی ها

نیلوفری در بستر مرداب یعنی تو


اطلاعات

تشنه است هرشب به دنبال سر می رود

چشم های خسته اش دنبال خو می رود

بختکی پیچیده بررویای تلخ هرشبش

نقشه هایش خیس باران روی آبی می رود

حرف های کهنه اش هرروز مشقی تازه است

طرح شعری می شود بر روی ق می رود

تاکه می سازد بهشتی تازه در افکار خود

آتشی می آید وسمت عذ می رود

قطره ها جمع می کند تاکه شود دریاترین

آرزوهایش چه ساده در حب می رود

درفضای پوچ دلتنگی شبیه مرده است

چون که همزادش به سوی آفت می رود

بعداز این با سرنوشتی خط خطی درانزوا

محوابهامی به سمت هر شه می رود


اطلاعات

من به چشمان پراز سحرتو ایمان دارم

خسته از فاصله ها میل به کنعان دارم

خشک سالی شد ودریای وجودم قهراست

بی سبب نیست که دائم تب باران دارم

مرده ای چشم براهم که حتی دل گور

به امیدتو نفس می کشم وجان دارم

ازعدم آمده ام باتو به هستی برسم

درکنارتو فقط هستم وامکان دارم

مدتی هست که زندانی افکار خودم

هرشب از بختک خودخواب پریشان دارم

خواستم سرزده برقلب تو وارد بشوم

سردوبی عاطفه گفتی که مهمان دارم


اطلاعات

دوباره شاعره شد قلب بی سرو پایم

که شعر دست تو را داده دست رویایم

من و نگاه غریبت چقدر بی باکیم

چقدر ساده گره خورده با تو دنیایم

همین که قصه ی ما سرگرفته باید گفت

خدا تورا زده قرعه برای فردایم

چکیده ام به تنت از تباربارانم

به تو رسیده وجودم دوباره دریایم!

طلسم کن نفسم را درون شبهایت

که باتو زنده شوم، باتو ای اییم

تابستان93


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: قرعه
  • کلمات کلیدی: