حرف های عاشقانه

آخرین مطالب و اطلاعات دریافت شده از وب سایت حرف های عاشقانه به همراه لینک مستقیم مطالب در سایت مرجع نمایش داده شده است.

اعمال قدر

شب قدر، شبی است که در تمام سال هیچ شبی به فضیلت آن نمی رسد و عمل در شب قدر بهتراز عمل در هزار ماه است.

در شب قدر برنامه های یک سال هر مقدر می گردد . درشب قدر ملائکه و روح که اعظم ملائکه است به اذن پروردگار، خدمت زمان علیه السلام مشرف می شوند و مقدرات هر را به عرضه می دارند.

اعمال شب قدر به دو گونه اعمال مشترک و اعمال مخصوص تقسیم می شود.

اعمال مشترک قدر

1- مقارن غروب آفتاب شب قدر غسل شود.

2- در شب قدر دورکعت اقامه شود، در هر رکعت بعد از حمد ، هفت مرتبه سوره توحید خوانده شود. بعد از هفتاد بارذکر " استغفرالله و اتوب الیه" گفته شود.

3- قرآن به سرگرفتن در شب قدر و خدا را به چهارده مصوم سوگند دادن .

4- خواندن زیارت حسین علیه السلام در شب قدر.

5- احیای این شبها.

6- یکی دیگر از اعمال شب قدر اقامه صد رکعت به صورت دورکعتی وافضل آن است که درهر رکعت بعد از حمد ، ده مرتبه سوره توحید خوانده شود.

7- یکی دیگر از اعمال شب قدر خواندن دعایی از زین العابدین علیه السلام که درمفاتیح الجنان آمده است.اللهم انی امسیت لک عبداً...

8- قرائت دعای جوشن کبیر در شب قدر.

9- طلب آمرزش از خدای متعال . و در خواست از خدا جهت نیازهای دنیا و آ ت.

10- ذکر گفتن و صلوات بر محمد وآل محمد علیهم السلام.

اعمال مخصوص شب نوزدهم

1- صد بار ذکر " استغفرالله ربی واتوب الیه ".

2- صد بار ذکر " اللهم العن قتلة المومنین"

3- دعای اللهم اجعل فیما تقضی و تقدر من الامر المحتوم ...

اعمال مخصوص شب بیست و یکم

1- دعای اللهم صل علی محمد وال محمد و اقسم لی حلما یسد عنی باب الجهل ... .

2- لعن بر قاتل المومنین.

3- زیارت حضرت علی علیه السلام.

اعمال مخصوص شب بیست و سوم

1- تلاوت سوره های عنکوبت و روم که صادق علیه السلام فرمود: که تلاوت کنند که این دو سوره دراین شب از اهل بهشت است.

2- قرائت سوره های ... .

3- هزار مرتبه سوره قدر.

4- خواندن و تکرار دعای اللهم کن لولیک حجة ابن الحسن ... .

5- دعای اللهم امددلی فی عمری واوسع لی فی رزقی ... .

6- تلاوت قرآن کریم به هر مقدار که توانستی .

7- دعاوی " یا باطنا فی ظهوره و یا ظاهراً فی بطونه... .



اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: شبهای قدر
  • کلمات کلیدی: اعمال ,اللهم ,سوره ,السلام ,امام ,دعای ,علیه السلام ,اعمال مخصوص ,دعای اللهم ,مرتبه سوره ,اعمال مشترک ,سوره توحید خوانده

بهار نزدیک است


ثانیه ها و دقیقه ها از پس هم میگذرند
بهار نزدیک است
لبخــــــــــند بزن
خدا نزدیک است

پنجره های کوچک خانه ام را روبه دنیایی بزرگ میگشایم
میدانم..میدانم
چقدر تنفس شیرین است

سلامت میکنم
او
لبخند میزنم
تو کنار منی

تو بهار منی
تو خدای منی

اطلاعات

کلبه کوچک قلبم تاابدخانه ی توست

اشک من هرشب درخلوت خویش بهانه ی توست

دل من کنارجمع گرچه که بی احساس است

ولی تاتودردل هستی خوارودیوانه ی توست

مانمی دانیم که فرداچیست درتقدیرمان

ولی امروزپناهگاه سرم شانه ی توست

فکرمن شایدهزاران خانه پرواز کند

کلبه ی قلبم ولی خانه وکاشانه ی توست.....


اطلاعات

باز باران، با ترانه میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟
بس چه شد دیگر، کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین، در بس آن کوی بن بست، در دل تو آرزو هست؟
***
کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته بر باد
***
باز باران، باز باران بی ترانه میخورد بر بام خانه
بی بهانه، شایدم گم کرده خانه!!!

اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: دوستی با هر که
  • کلمات کلیدی: خانه ,باران، ,ترانه میخورد

وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .
شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
یک جور صدای خاص شبیه موسیقی

وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .
شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
یک جور صدای خاص شبیه موسیقی
خیلی مبهم و ضعیف , محیط اطراف من را احاطه می کند .
یک موسیقی ملایم ...
در حین قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حین رد شدن از کنارم دستشان را با ملایمت بر گونه هایم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گریه می کنند


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: قدم
  • کلمات کلیدی: بعضی ,مدام ,بگويم وقتی ,باشد بگويم ,بهتر باشد ,شايد بهتر ,خيلی چيزها

خدایا...

ببین بنده ات را...ادم هایت داغونش د...حال نه قلب دارد نه غرور....

ان ها را یدند....خدایا ببین هر امد یک تکه از قلبم را کند و زی ا له کرد...

ادم هایت را بد ادب کرده ای باید به انها یاد میدادی تنها با اسباب بازی هایشان بازی کنند نه ادم ها...

خدایا...

به من بفهمان دوستم نداشت ا من نفهمم نمیفهمم...عشقش را از دلم بیرون کن جایش اتش بگذار تا مرا بسوزاند که دیگر حماقتم را تکرار نکنم...

خدایا...

دستانم را بگیر و بگو هرکه نیست من هستم...در اغوشم بگیر و بگو...نگران نباش روزی کاری میکنم که به اندازه تو اشک بریزد...بگو تو دیگر برای همیشه در کنارم هستی....بگو خدایا....بگو...


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: دنیای عاشقی
  • کلمات کلیدی: خدایا ,خدایا ببین

خسته شدم از کوچه و پس کوچه ها، همش کوچه، هی می دوم، هر دفعه دنبال ی، دنبال چیزی، این گمشده های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه های بن بست، ما یچ هایی که همیشه آ ش به هیچ کجایی ختم نمی شود
همین ب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه ها تنگ و گشاد می شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی ، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ ها تازه یادم افتاد باید ی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کرده ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه ها ترسیدم.
بالا ه انتهای کوچه ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده ام برگشتم بالای سرم را نگاه ، کوچه ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله های پهنی بود که پایین می رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله ها می آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل آلود، توجهی ن و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که ی را دیده باشم هی صدایش می زدم که بایستد ولی نه ی بود و نه ص ، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: دل نوشته
  • کلمات کلیدی: جایی ,زمین ,لحظه ,لباس سیاه

خوشبختی
یعنی اینکه
اتفاقی از جایی رد بشی و ببینی که دارن ازت تعریف میکنن
خوشبختی
یعنی اینکه یه وقتایی تو اوج ناراحتیت اتفاقی
اهنگ بهترین خاطراتت رو بشنوی
خوشبختی
یعنی اینکه گوشی همراهت زنگ بخوره و اون هیچکی جز
یه دوست قدیمی نباشه
خوشبختی
یعنی اینکه یکی از دور بدون اینکه بدونی نگاهت
کنه و اروزی با تو بودن رو داشته باشه
خوشبختی
یعنی اینکه دنیای کوچکی در قلبت داشته باشی
خوشبختی
یعنی اینکه با چیزای خیلی کوچیک خوشحال شی
خوشبختی
یعنی اینکه زن

خوشبختی یعنی.


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: خوشبختی
  • کلمات کلیدی: اینکه ,خوشبختییعنی ,خوشبختییعنی اینکه

رمز بسم الله...

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.


این زن تمام کارهایش را با

"بسم الله"

آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و

سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.


روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با

گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم"

در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد،

شوهرش مخفیانه آن طلا را ید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خج زده

کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.


وی بعد از این کار به مغازه خود رفت.

در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را ید و به منزل

فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.


زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود

درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت

و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.

شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد.

زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی

تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.


اطلاعات

داستان آموزنده عبور از پل های زندگی

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم

زندگی می د. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،

با هم جرو بحث د. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی

رسید که از هم جدا شدند.


از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،

مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:

من چند روزی است که دنبال کار می گردم،

فکر شاید شما کمی ده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،

آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.

به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.

او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه

ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:

در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا

دیگر او را نبینم.


نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:

من برای ید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت ب م؟


نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:

نه، چیزی لازم ندارم !


هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،

چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.

نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:

مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟


در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور

ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای

کندن نهر معذرت خواست.


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته

و در حال رفتن است.


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر،

از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: عبور از پل زندگی و.........
  • کلمات کلیدی: برادر ,مزرعه ,نجار ,کشاورز ,حصار ,عبور ,برادر بزرگ ,برادر کوچک

اشک تو چشمام جم شد ...

طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه


پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه


مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز و به بابام گفتم :

اینم کاری داشت


پدرم لبخندی زد و گفت :


یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی


و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!


... ... ... ... یادته نمی تونستی ...


یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل می تا بازش کنی

و غرورت نشکنه ...

اشک تو چشمام جم شد ...


اطلاعات

عشق مادر

از نگاه معنی عشقمادر است

هر چه دارم از دعای مادر است

در میان اختران آسمان

اختر رخشان صفای مادر است

آرزوها در پی هم می روند

آرزوی من رضای مادر است

گر که بی وفای باشد رسم روزگار

رسم خوبش در وفای مادر است

قلب من با نام مادر می تپد

چون که این قلب سرای مادر است

مادر از هر گوهری بالاتر است

از همه برتر خدای مادر است

این جهان با نام مادر جان گرفت

هرچه هستی هست برای مادر است

عشق مادر چون گوهر با ارزش است

چون بهشت هم زیر پای مادر است



اطلاعات


به نام پرو ردگار هستی بخش

17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم

که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.

اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود

هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد

ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم

چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت

تا

اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاوت

کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشون

می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و

از خونه بیرون می رفت...

دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم

هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟

از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد

موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم

ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی

هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری می

تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به

خونمون امده بود تصادفی با یکی از

اشناهای دورمون که رئیس کلانتری

یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن

و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام

متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت

تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ...

من نمی خوام جلب توجه کنم

بله عموم متوجه شد که رضا اعتیاد داره و

با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که

یه دختر فراری رو هم کرده

و ید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه

شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود

رضا و این همه خلاف ........... نه

زن دوم ....نه ...........بچه .....وای

اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو

رها نکنه سریعا بچه دار شد.

سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم .

سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم

تا تونستم خودم راحت کنم

خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد

می گفت بهم علاقه داره و......

با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد

از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم.

الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و

رضا صاحب 2 فرزند شده.

ومن هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از

این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم


اطلاعات

خواستگارهای کوهی

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه ص ه کوه
جایی که اون دو تا هیچ ی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از ص ه پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....


اطلاعات

t

فردین یک ورزشکار بود او نائب قهرمان کشتی جهان در سال 1333 بود 0او ابتدا از فوتبال شروع کرد نه به طور حرفه ای وپس از فوتبال شنا ،ژیمناستیک وه رروی آوردودر پی یک اتفاق به کشتی روی آورد0اوبااخذمدرک دیپلم به سربازی رفت ودرجه دار نیروی هوایی شد ودر سن 18سالگی ازدواج نمودکه تا پایان عمر ادامه داشت

اطلاعات


پرونده:iraj-ghadery.jpg

ایرج قادری (زاده ۱۳۱۴ تهران - درگذشته ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ تهران)، کارگردان، نامه نویس و بازیگر سرشناس و قدیمی سینمای ایران بود. ایرج قادری در ۴۱ کارگردان، ۴ نویسنده، ۷۲ بازیگر، ۹ تهیه کننده و ۱ تدوین گر بود. آ ین او شبکه بود.

زندگی نامه

ایرج قادری دارای تحصیلات ناتمام در رشته داروسازی است. وی فعالیت سینمایی را سال ۱۳۳۴ با بازی در «چهارراه حوادث» به کارگردانی ساموئل خاچیکیان آغاز کرد. او سال ۱۳۴۱ شرکت سینمایی «پانوراما» را به همراه موسی افشار تأسیس کرد. وی که اغلب به عنوان یکی از سازان سینمای پیش از انقلاب شناخته می شود، فعالیت خود در دوران پس از انقلاب با ساخت تاراج (۱۳۶۳) ادامه داد. بعد از این و تا اوایل دهه ۷۰ ی نساخت و با درام جنایی می خواهم زنده بمانم نامه ای از رسول صدرعاملی و بر اساس داستان زندگی پدرام تجریشی فعالیت خود را دوباره آغاز کرد.

درگذشت

ایرج قادری در اردیبهشت ۱۳۹۱ به دلیل تشدید بیماری سرطان ریه در بیمارستان مهرداد بستری شد و به دلیل همین بیماری در ساعت چهار صبح ۱۷ اردیبهشت ماه درگذشت.

خا پاری

خا پاری ایرج قادری طبق خواست همسرش در همان روز مرگ او (۱۷ اردیبهشت) و در آرامگاه بهشت سکینه در کرج برگزار شد. طبق وصیت ایرج قادری کلیه هزینه مراسم و یادبود وی به موسسه حمایت از ک ن سرطانی اهدا گردید

فعالیت های حرفه ای

ایرج قادری در ۴۱ کارگردان، ۴ نویسنده، ۷۲ بازیگر، ۹ تهیه کننده و ۱ تدوین گر بود.


پرونده:iraj-ghaderi-9999.jpg

پرونده:iraj ghaderi-kocheh mardha.jpg

پرونده:maghbareye iraj ghadery1391.jpg


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: یادش بخیر خلاصه زندگی ایرج قادری
  • کلمات کلیدی: فیلم ,قادری ,ایرج ,اردیبهشت ,فعالیت ,کارگردان، ,ایرج قادری ,فیلم تهیه‌کننده ,فیلم تدوین‌گر ,فیلم بازیگر، ,فیلم نویسنده،

زنی را میشناسم متولد بهار، مثل بهار پر از جنون و تب ...

زنی را می شناسم خسته تر از همه عابرین عشق و استوارتر از همه عشاق تازه نفس...

زنی را می شناسم که محبت و صداقت تنها توشه راه زندگیش است...

زنی را می شناسم که به مهربانی شناخته می شود ولی تنهاست، همه اعتراف میکنند آرامش صادقانه ای دارد ولی از او می گذرند ....

زنی را می شناسم که در راه عشق سایه ای به بزرگی همه معنای بی ریایی دارد ولی هر که خستگی در می کند بی تردی می رود و قبل از رفتن با تیزی منطق او را زخمی می کند ...

زنی را می شناسم، نقاب شادی بر چهرۀ غم گرفته اش زده، می خندد و آغوشی بی ریا برای گریه هایش ندارد...

زنی را می شناسم، خسته از دلیل و منطق برای همراه شدن...

زنی را می شناسم که کولی را به خاطر احساس ش یار گشته، نه دلیلی دارد منطق پسند و نه توجیهی دارد برای این محبت شفاف و پاکش...

زنی را می شناسم به بی سامانی باد و به مهربانی آب و به گرمای خاک و به آرامش آتش...

این زن برای یک لحظه تکیه دادن به درخت عشق و خو دن در سایه لذت بخش مهربانی کولی، بی دروغ و تردید صبر را می نوشد، اگر از او بپرسی در عوض چه میخواهی می گوید : هیچ، آرامش کولی ام ...

این زن، خسته تر از آن است که در این دنیا تاب بیاورد، شیشه ای تر از آن است که نقش بازی کند، محتاج تر از آن است که ی را از روی شاخه های امیدش پر دهد...

این زن را می شناسم و آرزوی سفر به دیار باقی را برایش دارم چون در این دیار جز خستگی و زخم دل چیزی عایدش نمی شود...

این زن را می شناسم، دوستش دارم ولی میدانم روزی می شکند...

این زن خسته است ...


خسته ولی پر از امید...



اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: خانه دوست کجاست
  • کلمات کلیدی: شناسم ,خسته ,شناسم، ,منطق ,مهربانی ,آرامش

دل من حوصله کن داد زدن ممنوع است

داد از این همه بیداد زدن ممنوع است

بین این قوم که هر کار ثواب هست کباب

این دل سوخته را باد زدن ممنوع است

تیشه بر ریشه ی فرهاد زدن شیرین است

حرفی از پیشه ی فرهاد زدن ممنوع است

شادی از منظر این قوم گناهیست بزرگ

بزن آهنگ عزا چون شاد زدن ممنوع است

دلم برای تو تنگ می شود مادر
برای وصف قافیه لنگ می شود مادر
ب از عالم و آدم , از این بختم
انگار قلب ثانیه سنگ می شود مادر
س ام که مرا خاک کنند اینجا
که با خیال تو همرنگ می شود مادر
چه خاطره هایی به یاد دارم من
صدای تو که آهنگ می شود مادر
نشسته ام که بگویی دوباره قصه ی نو
دلم برای قصه تنگ می شود مادر
هوای دیدن تو کرده ام... نمی آیی؟؟
برای گریه سنگ قبر شانه می شود مادر ..

مادرم کجایی که دلم هوایی لالاهیایت کرده

مادرم کجایی که دلم هوایی مهربانی هایت کرده

مادرم کجایی که دلم هوایی دلواپسی هایت کرده

مادرم کجایی که دلم هوایی هم نوایی هایت کرده

مادرم کجایی که دلم خیلی خسته است ز زمونه

مادرم کجایی که دلم تنگ تنهایی هایت کرده

مادرم بهترین غم گسرا م زندگی ام

مادرم بهترین معنای زندگی ام

مادرم ..مادرم ..مادرم ..مادرم


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: من به مرگم راضیم اما نی ایدعجل
  • کلمات کلیدی: مادرم ,کرده ,کجایی ,ممنوع ,هایت ,هوایی ,مادرم کجایی ,هایت کرده ,مادرم مادرم ,مادرم بهترین ,مادرم مادرم مادرم