پرسه در مه

متن پرسه در مه مابین مطالب و اخبار صدها سایت و وبلاگ معتبر فارسی جستجو و نتایج به دست آمده است. هیچ کدام از اطلاعات منتشر شده توسط وبسایت نوشا ایجاد نگردیده و مطالب از سایتهای مرجع آن بازنشر شده است.

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه دوست دارم. ...

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی ...

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی .عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه دوست دارم. ...

کارن می پرسه: مامان تو بابا حمیدو دوست داری؟ میگم: معلومه که دوسش دارم مامانی! می پرسه: خب پس چرا یه روز بهش کار سختی دادی؟ می گم: خب برای اینکه می خواستم ببینم چقدر قویه می تونه کار سخت رو انجام بده؟ کارن می گه: مرد خوبیه به هم میاین! ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود... دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

یک روز جرج بوش و اوباما نشسته بودن و باهم صحبت می که یکی از دوستاشون وارد میشه و می پرسه: درمورد چی دارین صحبت می کنین؟ جورج بوش می گه: داریم نقشه می کشیم که جنگ جهانی سوم رو راه بیندازیم. دوستشون می پرسه: خوب که چی بشه؟ بوش می گه: که یک میلیارد مسلمون و آنجلینا جولی رو بکـُشیم! دوستشون با تعجب می پرسه: آنجلینا جولی!؟ اون رو دیگه برای چی میخواین بکشین؟ جورج بوش رو می کنه به اوباما و می گه: دیدی گفتم؟ ملت بیشتر نگران آنجلینا جولی هستن تا اون یک میلیارد مسلمون!!! ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود... دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "ولی دوباره پسره به روش نمیاره...در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!پسره میگه: بدب ...

کیی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود... دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "ولی دوباره پسره به روش نمیاره...در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!پسره میگه: بدب ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "ولی دوباره پسره به روش نمیاره...در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!پسره میگه: بدب ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

پرسه ام تو کوچه دل تو ،من تویی که ، تو خونه دل منی گم شدم تو غربت چشای تو نکنه تو حق آب و گل می ************* می خوای که من نبینمت ؟ چاره ایی جز ج نیس ؟ تو نفس من شده ایی در نفسم رهایی نیس چقدر عذابم می دهی من به خدا عاشقتم عاشقی دست من نبود چند تا بهت بها بدم ؟ نگاه توبهانه شد برای با تو بودنم ازمن نگاهتو نگیر ای آ ین بهانه ام روزو شبم یکی شده فرصت زندگی بده بذار بگم حقیقتی در اولین ترانه ام ********* پریسه ایی تو کوچه با ی بی خبر زمن و روز بی ی می روم که گم شوم ز این محال تو دگر به گرد من نمی رسی سروده 4/3/93 تعداد سطرک ترانه 24 ...

پرسه ام تو کوچه دل تو ،من تویی که ، تو خونه دل منی گم شدم تو غربت چشای تو نکنه تو حق آب و گل می ************* می خوای که من نبینمت ؟ چاره ایی جز ج نیس ؟ تو نفس من شده ایی در نفسم رهایی نیس چقدر عذابم می دهی من به خدا عاشقتم عاشقی دست من نبود چند تا بهت بها بدم ؟ نگاه توبهانه شد برای با تو بودنم ازمن نگاهتو نگیر ای آ ین بهانه ام روزو شبم یکی شده فرصت زندگی بده بذار بگم حقیقتی در اولین ترانه ام ********* پریسه ایی تو کوچه با ی بی خبر زمن و روز بی ی می روم که گم شوم ز این محال تو دگر به گرد من نمی رسی سروده 4/3/93 تعداد سطرک ترانه 24 ...

پرسه ام تو کوچه دل تو ،من تویی که ، تو خونه دل منی گم شدم تو غربت چشای تو نکنه تو حق آب و گل می ************* می خوای که من نبینمت ؟ چاره ایی جز ج نیس ؟ تو نفس من شده ایی در نفسم رهایی نیس چقدر عذابم می دهی من به خدا عاشقتم عاشقی دست من نبود چند تا بهت بها بدم ؟ نگاه توبهانه شد برای با تو بودنم ازمن نگاهتو نگیر ای آ ین بهانه ام روزو شبم یکی شده فرصت زندگی بده بذار بگم حقیقتی در اولین ترانه ام ********* پریسه ایی تو کوچه با ی بی خبر زمن و روز بی ی می روم که گم شوم ز این محال تو دگر به گرد من نمی رسی سروده 4/3/93 تعداد سطرک ترانه 24 ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید خط اولی به دومی گفت ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم . دومی قلبش تپید و لرزان گفت بهترین زندگی !!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند. و بچه ها همه با هم تکرار د دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر آنکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند. عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی .عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه:باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟فقط میگه: دوستت دارم. میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاریبه من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونمچگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟! نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری! ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!من که قصه ی عشقمو با توتوی ز ...

پرسه ام تو کوچه دل تو ،من تویی که ، تو خونه دل منی گم شدم تو غربت چشای تو نکنه تو حق آب و گل می ************* می خوای که من نبینمت ؟ چاره ایی جز ج نیس ؟ تو نفس من شده ایی در نفسم رهایی نیس چقدر عذابم می دهی من به خدا عاشقتم عاشقی دست من نبود چند تا بهت بها بدم ؟ نگاه توبهانه شد برای با تو بودنم ازمن نگاهتو نگیر ای آ ین بهانه ام روزو شبم یکی شده فرصت زندگی بده بذار بگم حقیقتی در اولین ترانه ام ********* پریسه ایی تو کوچه با ی بی خبر زمن و روز بی ی می روم که گم شوم ز این محال تو دگر به گرد من نمی رسی سروده 4/3/93 تعداد سطرک ترانه 24 ...

پاچة پیجامه ی گلدار را تو می زنمبام خود را از غمی فرسوده پارو می زنمکارها بسیار و فرصت کم، ولی از اضطرابدر اتاقم پرسه از این سو به آن سو می زنممیهمانان رفته اند از خانه ام، حالا درستبا خدا در بی ی تا صبح پهلو می زنماو نمی آید به مهمانی، ولی من سال هاستخانة خود را به این امید جارو می زنمهم کلامی، هم نشینی، همدمی، هم صحبتی!دارم از حسرت به هر جنبنده ای رو می زنم!در می افتم با خود اما چاره تسلیم است بازپیش پایت باز هم ای عشق زانو می ززنم مهدی عابدی ...

پاچة پیجامه ی گلدار را تو می زنمبام خود را از غمی فرسوده پارو می زنمکارها بسیار و فرصت کم، ولی از اضطرابدر اتاقم پرسه از این سو به آن سو می زنممیهمانان رفته اند از خانه ام، حالا درستبا خدا در بی ی تا صبح پهلو می زنماو نمی آید به مهمانی، ولی من سال هاستخانة خود را به این امید جارو می زنمهم کلامی، هم نشینی، همدمی، هم صحبتی!دارم از حسرت به هر جنبنده ای رو می زنم!در می افتم با خود اما چاره تسلیم است بازپیش پایت باز هم ای عشق زانو می ززنم مهدی عابدی ...

دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود... دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره میگه: بدبخت شدیم!! خد ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "ولی دوباره پسره به روش نمیاره...در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!پسره میگه: بدب ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "ولی دوباره پسره به روش نمیاره...در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!پسره میگه: بدب ...

یک روز جرج بوش و اوباما نشسته بودن و باهم صحبت می که یکی از دوستاشون وارد میشه و می پرسه: درمورد چی دارین صحبت می کنین؟جورج بوش می گه:داریم نقشه می کشیم که جنگ جهانی سوم رو راه بیندازیم.دوستشون می پرسه:خوب که چی بشه؟بوش می گه: که یک میلیارد مسلمون و آنجلینا جولی رو بکـُشیم!دوستشون با تعجب می پرسه:آنجلینا جولی!؟ اون رو دیگه برای چی میخواین بکشین؟جورج بوش رو می کنه به اوباما و می گه:دیدی گفتم؟ ملت بیشتر نگران آنجلینا جولی هستن تا اون یک میلیارد مسلمون!!! نظر شما در مورد این داستان چیه؟ شایدم فقط یک لطیفه بود..!! ...

یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست... خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره می ...

با ترانه تا رسیدنم به تو میشه پرسه و نفس زد و نمُرد میشه قصه های شب رو تازه کرد توء ترانه ها میشه دووم آورد با ترانه ، هم ترانه ، تازه أم حالا که نیستی و بارون نمی آد حالا که آیینه هم یه حسرته خاکِ گلدون ، خیسِ اشکات رو می خواد با ترانه ، این سکوتِ رَج زده دستِ من ، نقشِ نگات رو می زنه دستِ من ، گِره گِره ، گیج و اسیر تارِ خونه ی خیالو نی طَنه با ترانه ، صفحه ی ناتِ صِدام اسم اِت رو روء در و دیوار می کِشم اسمِ تو نمی دونم خاطِرمه؟ بی تو مُردم یا دارم وقت می کُشم...؟! با ترانه تا نوازشای تو میشه جون نداد ، فقط نفس کشید نیشه خطِ تیره زد روء شب و روز اما از تو نمیشه که دل بُرید... (اسفند 89 - امیدیه - نشاط 1) ...

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشودبیخودی حرص زدیم سهممان کم نشودما خدا را با خود سر دعوا بردیمو قسم ها خوردیمما به هم بد کردیمما به هم بد گفتیمما حقیقت ها را زیر پا له کردیمو چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیمروی هر حادثه ای حرفی از پول زدیماز شما می پرسمما که را گول زدیم ؟ ...