برف، سرما و آرامش

برف، سرما و آرامش از وبسایت هشت بهشت زندگی دریافت و به همراه لینک مستقیم مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه مطالب منتشر شده دارای محتوای نامناسب و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.

ما همیشه نمی توانیم افکارمان را کنترل کنیم. اما می توانیم کلام و گفتار خویش را کنترل نماییم و بر ضمیر ناخودآگاه تاثیر بگذاریم و در نتیجه بر شرایط و اوضاع مسلط شویم

در هیچ وضعیت و مشکلی آشفته نشو در این صورت سختی و شدت آن مشکل کاهش می یابد و تو نی توانی بر آن فائق آیی.

هنگامی که شما آشفته و نگران نمی شوی، تمام آشفتگی ها و نگرانی ها از زندگی شما ناپدید می شوند.

*****

روی لبه تخت نشسته ام. کمی به حیاط خیره می شوم و برفی که این وقت سال غافلگیرانه زمین را سپید پوش کرده. کمی به چهره معصوم و زیبای ماه اک. راستش این زیباترین تصویری است که در تمام عمر دیده ام. صورتی گرد و پُر، لبهای صورتی رنگ، چشمان بسته ای که با مژه هایی بلند و فردارآرایش شده اند و موهای ی که در نور حقیقتا به طلایی می زند. هنوز باورم نمی شود که این فرشته بی بال مهمان زندگی مان شده و باورتر ندارم که شش ماه و از آن روز بی نظیر می گذرد. با احتیاط و بی صدا قاشق را در لیوان می چرخانم مبادا که خدشه ای به خوابش وارد شود. خودم را در این هوای برفی و سرمای خانه به یک هات چاکلت داغ مهمان می کنم. آ برق قطع شده بود و خانه رسما یخ زده بود. هنوز از سردی هوا تنم دردناک است. همین که گرمای نوشیدنی در تنم پیچید روی تخت ولو می شوم و رو تختی را روی سرم می کشم. تنفس هوای سرد سرم را اذیت می کند. این زیر از هُرم نفسهایم هوا گرم است و دلچسب.

آرامش عجیبی توی دلم موج می زند. به زندگی فکر می کنم. به همه آنچه دارم و برایش شکرگزارم و همه آنچه ندارم و باز هم برایش شکرگزارم. تا حالا فکر کرده اید چقدر خوب است که خیلی از چیزها را نداریم.    

ب همسر گرسنه خو د. من اما بعد از شام و خواباندن ماه، با وجود نزدیک بودنم به بیهوشی، ظرف غذای همسر را درآوردم و شستم. غذایش را داخل ظرف کشیدم. کمی آبلیمو رویش ریختم. برای صبح از فریزر نان درآوردم و بعد از نوشتن پست قبل حدود ساعت ٢ بیهوش شدم. 

صبح هنوز خوابالود بودم که ماه بیدار شد. شیر دادم و روی تخت کنار خودم گذاشتم اش و چندتا اسباب بازی کنار دستش گذاشتم. در بین آواهای دلنشین اش گم شدم. با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. اولین تصویری که دیدم چهره معصوم و خواب ماه بود.  در دلم قربان صدقه اش می روم که مادر به قربان این لطافت و ظرافت وجودت شود که این همه عشق و گرما در وجودم سرازیر کردی. با دیدن اسم همسر خیلی بی تفاوت گفتم الو. گفتم که برق نیست و موبایلم در حال خاموش شدن است.

بالا ه یک گوشی شارژدار و یک سیم کارت پانچ نشده پیدا . تماس که گرفتم با لحنی آرام مثل همیشه شروع به احوالپرسی کرد. از فرش هم حرفی نزد.

راستش من برای فرش ناراحت شدم اما برآشفته نه! چون حقیقتا ناخواسته این اتفاق افتاد. یک زمانی  بی اندازه مراقب وسایلم بودم و به شدت رویشان حساس بودم و با اب شدنشان کل دنیا برایم اب می شد. هنوز هم مراقب هستم اما همسر در مورد من چنین عقیده ای ندارد. در هر صورت از یک زمانی که عزیزانی از دست دادم و تازه فهمیدم چقدر دنیا بی ارزش است و به تار مویی بند است، کم کم این وابستگی در من کمتر و کمتر شد. البته که از بین نرفته است و گاهی مثل قضیه تصادف کنترلم را از دست می دهم اما سعی می کنم زیاد غصه نخورم. کما اینکه ب پدرجان می گفت "گاهی انسان بی مقدمه می افتد و میمیرد. چه برسد به فرش یا وسایل دیگر"

همسر می گفت نمی دانم چرا امسال همینطور برایمان ناراحتی می رسد. از بعد از تصادف هر بار چیزی پیش می آید که اوقاتمان را تلخ کند. من اما معتقدم که باید میزان شکرگزاریمان را بیشتر کنیم. همسر حرفی نمی زند اما فکر می کنم در درونش زیادی روی قضیه تصادف تمرکز کرده.

هوای خانه کم کم گرم شده و صدای ماه اک فضای اتاق را پُر کرده. آواهایش پیچیده تر شده و وقتی از دور صدایش به گوش می رسد گویی که حرف می زند. امروز بین آواهایش کلمه وای را می شنیدم. آرامش دلنشینی در قلبم خانه کرده اگرچه برای ابریشم های به هم چسبیده فرش غمی ته دلم چنگ می زند.


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: برف، سرما و آرامش
  • کلمات کلیدی: همسر ,کرده ,خانه ,تصادف ,هوای ,زندگی ,قضیه تصادف ,برایش شکرگزارم ,چهره معصوم