ریز شعله ها

ریز شعله ها از وبسایت نه آبی نه خاکی ... دریافت و به همراه لینک مستقیم مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه مطالب منتشر شده دارای محتوای نامناسب و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.

کاش این سربازه با کوله پشتی اش کنارم ننشسته بود. وگرنه اجازه میدادم چشمام خیس بشن. و بعد صورتم. و بعد مقنعه ی سیاهم. و بعد پشت دستهام. که حداقل یکم آروم بشم.

ب ساعت ۲ بامداد، توی سکوت، داشتم ایمنی میخوندم. (با کمترین تمرکز) یهو دیدم بابا از خواب بیدارشده و نشسته رو تختم. برگشتم نگاش . گفت: خ رتو بده. شماره دانشجوییت چند بود؟ (بازم نامه ارجاعی) فهمیدم از استرسشه که خوابش نمیبره. چند شبه نمیخوابه. از همون موقعی که آقای.قاف. راست تو چشام نگا کرد و گفت خب جواب کمیسیونت مخالفت اومده. چکارکنم؟ از همون موقع بابا نخو د. مثل وقتهایی که کرمان بودم. وقتی هربار برمیگشتم خونه می دیدم بابا پیر و پیرتر شده. فشارش بالا رفته. استرسمو داشت. خوابش نمیبرد. تند تند مریض میشد. بابای محکم من، حاج آقا، ی که همه ازش حساب میبرن. ی که روی حرفش حرف نمیزنن. ی که وقتی رفت همه فهمیدن پایه های اون سیستم انگار ریخته، ی که با نذریِ اربعینش میشناسندش... حالا دختر حاج آقا گیر کرده و دلش نمیخواد غصه هاشو پدرش از صورتش بفهمه. چون میدونه خودش به اندازه کافی نگرانه. باید تمومش کنم تا قبل از رسیدن. باید تموم کنم این حالمو. باید تموم کنم این متنو ...


مترو  الان رفت. خودم سوار نشدم. چون میخواستم سکوت اینجا رو استفاده کنم و بنویسم. چون میخواستم گریه کنم. میخواستم ناراحتیامو اینجا تموم کنم بعد برم خونه. هیچ اینجا نیست. سربازه رفت. منم و یه ایستگاه خیلی بزرگ و ت. ایستگاهی که دومین باره که میام توش. دفعه قبلم که اومدم تو این ایستگاه، رو همین صندلی نشستم. یکم با زینب حرف زدم. یکم به سرگروه کارک پیام دادم و فالوآپ ها رو گفتم. یکم هم به حانیه. و به مامان و بابا فکر ...

چند دقه پیش، اونقدر گیج و ناراحت بودم که حتی نگاه ن ببینم چه خطی دارم سوار میشم و اصن " ی" نگه میداره یا نه؟ زینب جوابمو نداد و من بی حواس فقط سوار شدم، و سوار افکارم. وسط راه فهمیدم توی خط اشتباهم. تاحالا سوارش نشده بودم. از چمران میگذره. سر "نیایش" پیاده شدم. تا برسم به این ایستگاه، پیاده رفتم. پیاده روی با آرامش. چیزی که لازمش داشتم. اول یه پل عابر پیاده بود، پل مورد علاقه من.. و بعد، درختای خشک کنار خیابون. به سمت چپ نگاه . به رودخونه ی خشک. دلم میخواست از دیوار کوتاه کنار رودخونه می پ پایین. اون وسط ها کف رودخونه. مینشستم و از همه چی رها میشدم. 

_متروی بعدی هم رفت. من هنوز حرف دارم. هنوز درد دارم. و کوییز ایمنی دارم. و قول دادم این ترم بهتر بشه نمره هام که پس فرستاده نشم. و خیلی خسته ام. خیلی خسته ام. خیلی خسته ام.......

خیلی ظالمانه بود. مرحله به مرحله اش. اینجا ثبتش میکنم که رفعتی با تمام دانشجوهای مهمان موافقت کرد به جز من. بی هیچ دلیلی. اونقدر غیرمنطقی بود که خانم طلعتی باورش نمیشد. اونقدر غیرمنطقی، که امروز آقای قاعدی و خانم ماهر جو نداشتن بدن، آقای قاعدی میدونست که دارن اذیت میکنن. بهم مجوز انتخاب واحد داد... و من گفتم خداروشکر. زنگ زدم به حاج آقا و گفتم: بابا برگه ی مجوز گرفتم.

ظالمانه بود. چون من تمام کلاسهامو از اولش بدون کم و کاست شرکت . چون من تمام کلاسای عملی مو همیشه میرم. کل لکچر رو گوش میکنم. قبل و بعدش میخونم مبحث رو. نمیزارم هیچ جمله ای شو از دست بدم. اما حالا نمیزاشتن واحدامو بردارم. خانمِ .ای . خیلی راحت بم میگه: نمیشه خب الان دیگه تمام گروه ها پر شدن. گروه هامون شلوغن. جا نیست. و خیلی راحت تر میگه: این واحدو برندار. چی میشه.

ظاهرا آره ولی در حقیقت گروه ها شلوغ نیستن. خیلی از بچه های خود دانشکده  ( اونا که مهمان نیستن) میان فقط حاضری میزنن و میرن. نمیخونن درست. آره گروه ها فقط برای من و امثال من جا ندارن... میدونم.

من عاشق رشتم ام. و از روز اولش، از وقتی اومدم اینجا، کل سیستم اداری و  هم آموزشی و هم بعضی ها با تمام تلاششون سعی دارن منو متنفر کنن از علاقه ام. نهایت تلاششون رو میکنن که پشیمونم کنن. اینو به وضوح دارم حس میکنم. بدون اغراق. بدون بی انصافی.

(با این یکی هم نمیرم. این مترو هم رفت...)

توی دلم یه شعله کوچیک روشنه. که بهم امید میده. انگیزه میده. عاشق نگهم میداره. که بی قرار و تشنه ی یادگرفتن باشم. به افتخار علم بلند شم و جلوی همه ی سختی ها بایستم.

اما اذیت شدن تا کی؟ و چرا من؟ راستی راستی چرا میخوان این شعله ها رو خاموش کنن از تو دلامون؟...

هیچ وقت هیچ درسی رو بی علاقه نخوندم.( بجز انقلاب.) هیچوقت هیچ وقت از راهی که اومدم خسته نشدم. هیچ وقت کم نیاوردم. اون قدر شیفته اش ام که پای همه ی سختیاش و م. ولی حدی داره نامردی. حدی داره اذیت مون... تطبیق نمیخورن که هیچ، ارائه هم نمیشن. مجبورم آزمون علوم پایه رو با ۹۶ ایا بدم. باشه عب نداره. مجبورم یه سال عقب بیفتم. باشه عب نداره. مجبورم همه تابستونمو (مثل تابستون قبلیم) کلاس برم. باشه عب نداره. ولی دیگه حداقل هی نگین باید برگردی. حداقل وقتی بهتون میگم اگه برگردم هیچ واحدیم سرجاش نیس و تطبیق نمیخوره نگین خب میخواسی نیای، میموندی همونجا. حداقل وقتی میبینین یه سال عقب افتادم بهم نگین این یه سال رو میموندی پشت کنکور و از اول همینجا قبول میشدی...

خدایا تا کی؟؟... دلم بد ش ته. مگه من از این دنیا و این چی میخواستم؟؟ خدایا خودت پشتم باش. مثل همیشه که بودی...

الان منم و یه عالمه هشدارهای وحشتناک که وجدانی و کربلایی دوست و بچه های ترم ۵ و خیلیا بهم دادن: این ترم  خیلی سنگینه معدلت بالا نمیاد. باید تمام وقت بخونی. اونم معلوم نیست نتیجه بده یا نه. ریسکش بالاست. ولی خب اگه معدل نیاری این دفعه بی شوخی برمیگردی.

الان منم و ترم ۴ و زبان تخصصی ای که نتونستم  بردارم (با اینکه من از روز اول همه کلاساشو رفتم فقط مجوز انتخاب واحد نداشتم. ولی الان کلاس پر شده از بچه های دندون و دارو، که تازه از هفته دوم اومدن سرکلاس ولی نسبت به من حق دارن که کلاسو پر کنن. چون دانشجوی رسمی اینجا محسوب میشن. چون راحت با چن تا کلیلک انتخاب واحد میکنن.) خیلی بچگونه دارم اعتراض میکنم. آره. میدونم. ولی خسته ام. من کل امروز رو دویدم. کل امروز هزاربار دانشکده رو چرخ زدم. تمام طبقه ها اتاق ها ها... با استرس. با ترس. آقای جاویدی بهم گفت چرا بغض کردی چرا میترسی؟...

تمام روز رو دویدم و یه لحظه فهمیدم گلوم از تشنگی داره میسوزه.. خدایا... بارون رحمتت رو بدجوری لازم دارم...

و این پروسه هرترم داره تکرار میشه. این ترسها این دوندگی ها. بار اولم که نبود.. ولی چرا از همیشه داغون تر شدم؟..

شاید چون دیدم آینده ی پیش روم نامعلومه. هیچ معلوم نیست واحدهایی که تطبیق نخوردن رو کی میتونم پاس کنم؟ هیچ معلوم نیس چندسال عقب میفتم و چی میشه... فقط میدونم که میترسم ازینکه یه روز همه ی شرایط دست به دست هم بده و منو از راهی که اومدم خسته و پشیمون کنه..

یه بار یه ا ترن بهم گفت برگرد همون کرمان. تو سیستم شیراز له میشی..

له شدن وقتی یاد بگیری و با سوادترت کنه ارزش داره. ولی میترسم ازینکه این له شدن به بهای متنفر شدنم تموم بشه.

داغون شدم چون ترسیدم از آینده. از متنفر شدن یا نشدنم. از عاشق موندن یا نموندنم. ازینکه شاید به جایی نرسم...

من کل این مدت خوندم و زندگی رو سخت گرفتم و آ ش هم قاعدی گفت معدلت مطلوب ِ ما نیست. گفت خیلی مواظب باش.  این خسته ام میکنه...

 از نمره ها بیزارم. نگا نمیکنن ببینن چند واحد داشتی چی داشتی اختصاصی بوده یا عمومی و هر شرایطی.. فقط یه کلمه براشون مهمه: معدل.

باید حذف کنم. اما دلم نمیاد. دوستشون دارم. دیوونه ام. میدونم. اینقدر عاشق این ت ت ایمونولوژی ابولعباس ام که وقتی از کتابخونه گرفتمش نشستم تو راه کلی اش رو خوندم. کی عاشق ایمنیه؟ من دیوونه! عاشق درسهام... ولی وجدانی گفت حذف کن و بعدا بگیر، عقب بیفتی بهتر از اینه که نمره نیاری. آره راس میگفت ولی من میدونم که چقدر واحدِ تطبیق نخورده از مبداء دارم. که خودش قدر یه ترم میشه. هوف... بسه...زهرا بسه...

از نکته های مثبت امروز این بود که " صحراگرد!! " رفتارش به طرز عجیبی عوض شده بود و خیلی محترمانه جوابمو داد!! در حدی که اومدم بش تیکه بندازم ولی هم از خودش ترسیدم هم از خدا!!! جوابمو خیلی شیک داد، بعدم راهنماییم کرد. منم رفتم تو آزمایشگاه ایمنی، از هاشمی سوالهامو پرسیدم. هیچکدومشونم کلا نمیدونن هیچی!!! ولی خیلی باحالن تا الان همشونو تقریبا شناختم دیگه. ازبس که اونجا به امید کلانتر رفتم هربار.

نکته مثبت دیگه اینه که فهمیدم خط ۱۴۸ حداقل تا سر نیایش میره. اگه ی تو ایستگاه اتوبدس ازم بپرسه حالا دیگه بلدم جوابشو بدم.

کشف مثبت و باحالم امروز طبقه ۶ بود: اتاق حیوانات! دم در اتاق رو به بیرون یه عالمه موش سفید (شایدم ازین همستر ها) توی قفس روی کاه بودن و توی هم وول میخوردن. خیلی بامزه بود. یه بوی عجیبم اونجا قابل حس بود. و باحال ترش آزمایشگاه باکتری بود که تاحالا توش نرفته بودم. ازمایشگاه ایمنی هم همینطور. و اینکه یه خیلی خیلی باحال پیدا تو گروه باکتری که کمکم کرد. و فهمیدم گروه ایمنی هم دوس داشتنی ان.

(راستی چرا من همش حس میکنم اساتیدِ هر درسی، قیافشون به درسی که میدن خیلی میخوره؟؟؟ اصن از رو چهره میشه حدس زد چیه!)

مثبت بعدی اینکه شیرین رو دیدم و حرفایی زد که خیلی برام جذاب و عجیب بود. فکرشم نمی ... حس عجیبی دارم نسبت به حرفاش.

نکته مثبت دیگه هم اینه که با اینکه من نتونستم توی گروه های عملی ای که از اول انتخاب کرده بودم واحد بردارم، ولی یه جوری شدن که اتلاف وقت ندارم وسطش اصلا. خب این خوبه...

مثبت بعدی اینکه خیلیا رو شناختم. از خیلیا بیشتر از قبل خوشم اومد. و درمورد خیلیا  هم حرفی ندارم. قضاوتی ندارم درواقع. و فهمیدم که خودشونم میدونن این کاغذ بازیاشون و اذیت اشون فرمالیته است.

و اینکه برای دومین بار توی ایستگاه شاهد نشستم.

و اینکه حس خدا حواسش به شعله های دلم هست. و هوامو داره...

وقتی واحدام بالا ه ثبت شدن مامان بابا رو خوشال . و گفتم الحمدلله کما هو اهله.

و شاید خیلی چیزای دیگه...

خوبه که ایمنی رو از دوهفته قبل شروع . خوبه که جلو افتادم. خوبه که برا این  ترم انگیزه دارم. خوبه که عاشق درسهای این ترمم. خوبه که من هنوز زنده ام...

(هیچوقت فکرنمی یه روز تمام دغدغه و آرزوم این قدر حقیر باشه: نمره!!! معدل!!! ولی در اصل دغدغه ی من بزرگتر ازیناست... مثل یه پر کاهم. هرجای دنیا که برم بازم با علاقه ام زندگی میکنم... مگه نه زهرا؟؟ قول بده عاشق بمونی..)


این یکی مترو  رو سوار شدم. چون میدونم توی آ ین واگن اش مامانم نشسته. از داره برمیگرده. هرچند من تو اولین واگن ام. مامانم همین که باشه کافیه... آروم میگیرم... زهرا اشک هاتو پاک کن. رسیدی...

ح و خوب کن. خدایا شکرت...


اطلاعات

  • منبع:
  • مطالب مشابه: ریز شعله ها
  • کلمات کلیدی: خیلی ,تمام ,عاشق ,گروه ,دکتر ,خسته ,انتخاب واحد ,خیلی خسته ,نکته مثبت ,میترسم ازینکه ,معلوم نیست